
در یکدیگر گریسته بودیم / در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را / دیوانه وار زیسته بودیم ... (فروغ)
*عکس : من

- مَصومه خانوم بیا بالا این پارکه رو نگا کن . اون الا کلنگه رو نگا کن بچه ها سوارش شدن . اون گرگه رو نگا کن داره دنبال اون خرگوشه می کنه . اون ماهیه رو نگا کن داره میره بچه شم داره میدوئه دنبال مادرش . مصومه خانوم اون مرغابیا رو نگا کن دارن می چرخن . بیا . بیا مصومه خانوم نگا کن چه پارک قشنگیه . نگا کن چقد قشنگه . اون پارکه رو نگا کن بچه ها دارن توش فوتبال بازی می کنن . نگا کن این یکی داره به اون یکی شوت می کنه .
+ من که چیزی نمی بینم غیر از درخت !
- خودم میدونم پشت اون درختاس .
" کیسه ی برنج "
مثل شبی ست که روی بالکن بلند ، تور سفید کنگره دار دامن پر چین و بلند بر موزائیک های سرد عبور می کند و سایه ای می سازد با نور سفید مهتابی . صدای پاشنه های کفش سفید براقش سرما را تشدید می کند . به لاک قرمز دست هایم نگاه می کنم . عروس را به یاد ندارم . قبلش دو زانو روی قالی نشسته ام و دارم به عکس نگاه می کنم . زنی توی ساری سبز روشن ؛ گردنش را کمی کج گرفته و با لب های عنابی رو به دوربین لبخند زده . دندان های بی اندازه سفیدش کنار رنگ عنابی پیداست . بلند که شده ام جای بافت ها و پرزها روی زانوهایم شیارهای صورتی ساخته اند . زن را نمی شناسم . به لاک قرمز دست هایم نگاه می کنم . هشت سالم است . از حیاط خلوت می گذرم . دمپایی هایم صدا ندارند . باد سردی می آید . چفت در صدا می دهد . روزنه های پوستم منقبض شده اند و صابون سبز دستشویی کف نمی کند . توی آینه فقط تا پیشانی ام پیداست . اینجا همیشه موهایم طلایی می شوند توی شب .
شبی مثل یک چنین شبی خواهد بود . عصرش کلاغ ها روی تیرآهن های یک ساختمان بلند نیمه کاره نشسته اند . مرد کتابفروش در انتهای لیست سفارش هایش می نویسد : درد ، دوراس . با دست چپ . می پرسد عاشق یا عشق ؟ می گویم : عشق..عشق . پیرمرد کناری نگاهش را از روزنامه می گرداند روی من .
اخبار اعلام کرده امشب آسمان شهاب باران است . بیرون باد سردی می آید . برخورد قوری گلسرخی روی سماور صدای مردد مغمومی دارد . لباس قرمزم را عوض می کنم . نفسم توی سینه ام می لرزد .
عذر می خواهم پری
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند
روی جنگل ها نمی آیم فرود
شاخ زلفی گو مباش
آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست
بره هایت می دوند
جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو ...
شهریار

غروب پنج شنبه خانه را تنگ گرفته . توی درگاه نشسته ام بند کفش را یک دور می چرخانم دور مچ پام و گره می زنم . منتظرم . دست هایم توی هم چفت شده زیر زانوهام را گرفته اند . نگاهم روی کفش هایم است . توی دلم می پیچد این آخرین بار است که از این درگاه بیرون می روم . -شده حتما برای شما هم از این برات ها که می شود به دل و شاید سال های بعد حتی عین همین که حالا به دل افتاده رقم بخورد - . روی غبار کفشم دست می کشم . ضربدر بندها را رد می کنم . دو سر گره روی قوزک پایم را می کشم و محکمش می کنم . سرم را که بالا می آورم یک هواپیما رد شده و فقط خط سفید جای عبورش مانده . یک بند انگشت پایین تر ، توی دیدرس من زیتون ها سنگین و آرام تکان می خورند .
راه به جایی باز نیست . ناچار از روی سنگ ها رد می شویم . روبرو را نگاه می کنم . روی آخرین سنگ ، نگاهم پایین می افتد . زیر پای من ، درشت و سفید تراشیده شده " مادر " .
میان آینه توی حجله ی بالای قبر فقط دست ها پیداست که می گذرند . زن با چادر سیاه رد می شود و دست کوچکی میان آستین قرمز را دنبال خودش می کشد . بر می گردم بچه را ببینم . پشتش به من است . میان راه ، زیر کاج ها ، انار نیم خورده ی توی دستش را گوشه ی یک قبر می گذارد و می رود .
به یاد آور که زندگی من باد است
و چشمانم دیگر نیکوئی را نخواهد دید
چشم کسی که مرا می بیند دیگر به من نخواهد نگریست
و چشمانت برای من نگاه خواهد کرد و من نخواهم بود .
- عهد عتیق . کتاب ایوب . باب هشتم -