تبليغاتX
آیه های زمینی
 

به یاد آور که زندگی من باد است

و چشمانم دیگر نیکوئی را نخواهد دید

چشم کسی که مرا می بیند دیگر به من نخواهد نگریست

و چشمانت برای من نگاه خواهد کرد و من نخواهم بود .

        

             - عهد عتیق . کتاب ایوب . باب هشتم -         

 

+ 88/07/14 - 11 - Samane

صبح شهریور ، آزمایشگاه ، هوا نفسگیر و آغشته به بوی تند الکل است . خیره شده ام به خونی که از رگ هایم کشیده می شود و توی سرنگ می سُرد . نگاهم را می گردانم به زن میان روپوش سفید که پنبه ی الکلی را روی دستم می گذارد و تکرار می کند : دستتو بذار فشار بده . دختربچه روبرویم ایستاده و لوله ی آزمایشش را میان مشت رنگ پریده اش فشار می دهد . تنهاست . بغ کرده و به صورتم خیره شده که ببیند درد دارد یا نه . نگاهش می کنم و یک لبخند پت و پهن تحویلش می دهم یعنی که هیچم درد نداشت . تردید می کند به لبخندم و می نشیند . شلوغ است . فشار می دهند . بوی الکل به سرگیجه ام انداخته . رنگش پریده که می روم . شاید پیرهنش ، گیره ی موهاش یا کفشش صورتی بود که می رسم به 17 سال پیش . شاید هم هیچ کدام . شاید فقط به این خاطر که تنها بود . من هنوز به خاطر می آورم . دو بار جراحی شده م و  هر دو بار را تنها بودم . یک بار شش سالم بود ، یک بار هفت سالم . به خاطر می آورم دمپایی های صورتی پام بود که رفتم توی اتاق عمل . و یک لباس بلند ، تنم . زیادی بلند . چهره ی تکنسین بیهوشی ، روشن و زنده جلوی چشم هام است . سبیل های انبوهی داشت و لباس سبز تند هولناکی تنش بود . سر سوزن را فرو کرد توی رگم و گفت یه شعر بخون ببینم . آمرانه گفت . بعد از بیهوشی هیچ وقت یادم نیامد شعر خواندم یا نه ، شعرم را تمام کردم یا نه ، شاید هم فهمیدم دارد گولم می زند و از سبیل های کلفتش ترسیدم . همه چیز را خوب می فهمیدم . خوب می فهمیدم که تنها هستم چون مادرم نبود . چون مریض تخت کناری ام یک زنی بود که گریه می کرد و قصه ی زندگی اش را برای مادربزرگم تعریف می کرد . من توی تاریکی با چشم های باز که خنکای شب روی آن می وزید ، هراس زده از حرف هایی که معنی اش را نمی فهمیدم اما می شنیدم به ادامه ی خالی تختم نگاه می کردم . به خاطر می آورم که خودم را خیس کرده بودم و چطور نگاه غضب آلود و لحن بی مهر پرستار شب قلبم را پر از ماتم کرده بود . مادربزرگم پروا نداشت بغلم کند ببوسدم . دست توی موهام بکشد و بگوید غصه ت نباشد . یا اگر هم داشت با بوی بیگانه ی آغوش او غصه ی من تمام نمی شد . آغوشش همیشه بوی نمناک و مرطوبی از بوی دور گلاب و لباسِ همین حالا از بند رخت برداشته ، می داد . و آن شب ، اولین شبی ست در خاطرم که دور از چشم ، توی جایم گریه کردم . وقتی مادربزرگم آن پایین روی زمین خوابیده بود روی یک تکه فرش ، چون از ارتفاع تخت بدش می آمد . خوابش نمی برد و تا نیمه های شب با زن تخت کناری پچ پچ می کرد . حرف های گم و مرموز دالان های دنیای زنانه ، و هر بار می شنیدم گریه ی زن صدای حرف زدنش را عوض می کرد و خراش می داد . مثل صدای مرغی که گردن بریده باشند . من آن صدا را وقتی شنیده بودم که مرد همسایه توی کوچه مرغش را سر بریده بود . جای آن دو تا جراحی همیشه روی کشاله های من است . خیلی وقت ها ، گاه و بیگاه جای بخیه ها در کشاله هایم تیر می کشد . و هر بار که تیر می کشد من تمام آن خاطرات را یکجا به یاد می آورم . و هر بار بوی عجیبی از اطلسی حیاط بیمارستان و سوپ جو و ملافه ی خیس و موش کوکی و دمپایی صورتی و لباس های سبز تند چروک توی مشامم می پیچد . و هنوز بوی مادربزرگم وقتی عیدها پیشانی ام را می بوسد دلم را زیر و رو می کند و هول می کنم . مثل اینکه روی ارتفاع تخت باشم و او همیشه جایی پایین ، روی زمین ، حوالی شش سالگی من با زنی حرف می زند که مویه می کند  و من آن بالا تنها هستم . جای عمل می سوزد . به ادامه ی خالی تخت نگاه می کنم ، سردم می شود و خودم را خیس می کنم .

من تمام اینها را پررنگ و زنده به خاطر می آورم و هر بار می بینم اشک توی چشم هام دارد سر ریز می کند . دماغم را بالا می کشم و یادم می آید بیست و سه سالم است . فقط خیال می کنم یک روزی باید برگردم ، یک بوس کوچولو روی صورت دختربچه ی شش ساله ی آن شب ها بنشانم  و بگویم : نترس ! من اینجام .

 

+ 88/06/27 - 19 - Samane

  

بر او ببخشایید / بر او که از درون متلاشی ست / اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد ..(فروغ)

-photo by me

 

+ 88/06/24 - 17 - Samane

۱

 هانا وسط حیاط صومعه لِی لِی بازی می کند .

۲ 

هانا پارچ آب را روی سرش خالی می کند ، با استیصال سرش را روی میز آشپزخانه می گذارد و به تلخی گریه می کند .

 *

+ 88/06/21 - 19 - Samane

 مادرش را به یاد دارم . مادر جوانش را می گویم . لاغر و شکننده بود و زیبایی ملایم و محوی داشت . با نظر اول ، نادیده می ماند . نه زیبا بود و نه زشت . به چشم نمی آمد . با نظر دوم و سوم بود که شکل می گرفت ، نگاه شفاف و دهان شیرینش خودنمایی می کرد . بعد از آن ، هر بار که نگاهش می کردی زیبا بود .[…]

اما در پس این ظاهرِ محکمِ مغرور ، زنی نیمه کودک ، با سادگی غم انگیز دختربچه های معصوم ، در اتاق های مجلل دلگیر می پلکید و ، دور از چشم دیگران ، زیر ملافه گریه می کرد . […]

گریه های مادرش مال شب بود . صبح ورق بر می گشت و مادرش تغییر صورت می داد . گونه ها و لب هایش را سرخ می کرد ، سرخیِ موقت که ده دقیقه بعد از روی گونه های رنگ پریده و لب های کبودش پاک می شد و جای آن را رنگی خاکستری می گرفت ، رنگ حرف های مسکوت و غصه های یواشکی .

 

جایی دیگر / گلی ترقی

عکس : کیانا

 

+ 88/06/17 - 21 - Samane

 

قرار بر اتفاقی نبوده . من باید اشک هایم را می ریخته ام و یک وقتی می آمده ام روی آب تا داد بزنم من هنوز زنده ام حرامزاده ها .

 

عنوان پست ، صفر است . یک دوار به غایت سفید .

+ 88/06/15 - 13 - Samane

 

 

خواب دیدم تو یه خونه تنهام . اما می دونستم تو هم یه لحظه قبل اونجا بودی . صدای پاتو می شنیدم که از پله ها پایین می رفتی . خواستم از پنجره ببینمت . همینطور که به طرف پنجره می رفتم ، فهمیدم که اونجا اصلا اتاق من نیست . ولی انگار همیشه توی همون اتاق زندگی کرده بودم . از پشت شیشه زنی رو دیدم که از ته کوچه جلو می اومد . همون زنی که عکس بچگیمو بهش داده بودم . یه کم اونطرف تر خودمو دیدم . مطمئن بودم که خودمم . بعد ، یه دفعه از ترس به خودم لرزیدم . فهمیدم اینی که داره خواب می بینه من نیستم . دوست داشتی باهم حرف بزنیم . گفتم شاید دیگه خواب ما رو نبینی . نمی دونستم باید چیکار کنم . باهم راه رفتیم و دور شدیم . بدون اینکه جرأت کنیم پشت سرمونو نگاه کنیم . اونقد می رفتیم که دیگه دیده نشیم . و با هر قدم بیشتر فرو می رفتیم . تو این فکر عذاب آور که : او دیگر خوابی نخواهد دید .

 

- سیمای زنی در دوردست                                                    ( + )

 

+ 88/04/29 - 1 - Samane