
از سینه ام ، از زیر سینه ام آغاز شد جنگ جهانی من با تو ... ( رضا براهنی )
* عکس : مصطفی اولیا
** شعر انتخاب خود اوست ؛ زنی که میان آتش و ماه ایستاده .

خداوندا ، تو که با کلامی زمین و آسمان را آفریدی
با کلامی مرا جویباری کن ، تا در خاک تشنه فرو رفته باشم
یا پروانه ای کن ، تا پیش از غروب آفتاب مرده باشم
- بیدل دهلوی -
توی اتوبوس نشسته م . پیرزنه میاد کنارم می شینه . یه برگه می گیره طرفم ، چیزی شبیه گواهی پزشک یا همچین چیزایی . می گه من سواد ندارم ، ببین اسممو توش نوشتن ؟ همینطور که دارم به برگه هه نگاه می کنم می پرسم اسمتون چیه ؟ جواب میده : ایران زلال
بیدار که شدم هوا تاریک بود . نشستم روی صندلی . جوری که نشستن نباشد و مچاله شدن هم نباشد . موهایم سایه شده اند دو طرف صورتم . کنار نمی زنم . نمی بندمشان . خواب دیدم شب بود و تمام چراغ ها خاموش جز نور زرد رنگی که از خیلی دور می آمد و روی میله ی سبز عمودی تاب کنار من می افتاد . تا انتها زمین خاکی بود و تاب و تاریکی . زمین بازی پر از تاب ، بی بچه . دهانم خشک است . گلویم خشک است و گریه توی من دل دل می کند . موهایم را می اندازم پشت گوشم . آب جوش را روی چای های خشک توی قوری می ریزم . اشک کناره ی لبهایم می نشیند . پوست صورتم می سوزد و دهانم ذره ذره شور می شود . مادربزرگم همیشه می گفت خواب هنگام غروب شگون ندارد .
ملال است که باقی می ماند . دیگر هیچ چیزی نمی تواند انسان را غافلگیر کند مگر ملال . انسان هر بار گمان می کند که به عمق آن رسیده است . اما حقیقت ندارد . در اعماق ملال ، سرچشمه ی ملال دیگری وجود دارد که همیشه تازه است . گاهی اتفاق می افتد که سپیده دم بیدار می شوم و شب را می بینم که در برابر سفیدی های بلعنده ی روز طالع ناتوان شده است و فرار می کند . پیش از فریاد پرندگان ، خنکی مرطوبی وارد اتاق می شود که از دریا می آمد و از شدت پاکی ، تقریبا خفه کننده است . چیزی ست که نمی توان گفت . کشف ملال تازه ای ست . انسان آن را آنچنان می یابد که از فاصله ی دورتر از شب پیش آمده است .
مارگریت دوراس